یاقوت کبود
دین ، افیون توده هاست !
این جمله دید کلی مارکس است به دین و تقابلش با جامعه .
در قسمت پیش مفهوم بیگانگی از نظر مارکس ، که با تکیه بر نظریات هگل و فوئر باخ بیان کرده است ، را بررسی نمودیم . سپس به قشر کارگر و بیگانگی شان پرداختیم . اما در این قسمت به دید مارکس نسبت به دین و دینداران و رابطه شان با مفهوم بیگانگی میپردازیم .
مارکس در درجه اول معتقد بود که دین در هر حالت و شرایطی بیگانه کننده است . مخصوصا ادیان ابراهیمی ( یهود ، مسیح ، اسلام ) . او میگفت ادیان به علت بخشودن توهماتی راجع به جهانی برتر و زندگی معنوی فراتر از زمین به معتقدین خود ، باعث بیگانگی و دوری آنها از زندگی زمینی و مادی میشود .
کارل دینداران را افرادی غرق شده در توهمات الهی میداند که حقیر بینی و پست بینی شان نسبت به زندگی باعث میشود آنها از این زندگی لذت نبرند و دور تر و دور تر شوند . او دینداران را قابل ترحم ترین قشر جامعه و روحانیون دینها را غرق شدگان شیاد میداند .
مارکس میگوید : دین داران بر اساس اعتقادات دینی خود ، خود را درگیر توهماتی راجع به جهان آخرت ، زندگی راحت معنوی در آن و حقیر بودن این نوع زندگی زمینی میکنند . و در نتیجه دیگر این زندگی را بی معنا و پوچ میپندارند ، همین امر باعث میشود که هرگز از عمر خود بهره و لذتی نبرند ، باعث میشود همیشه خود را در این کره اسیر ، مفلوک و نفرین شده ببینند . پس این دین است که مانند ساحری قهار مردم یک اجتماع را مالیخولیایی و مجنون میکند در برابر زندگی زمینی ، آن هم برای به دست آوردن زندگی شیرین اخروی که هرگز وجود ندارد !
اما مارکس بدترین قشر جامعه را در زمینه بیگانگی روحانیون میداند . او معتقد است که روحانیون دینی انسانهای مفلوک و حقیری هستند که بیش از هر دین دار معمولی دچار این توهمات ، بیگانگی و پوچ انگاریه زندگی هستند ! و بدی کار اینجاست که این قشر افیون فروشی میکنند ، یا به نوعی نه تنها برای این توهماتشان مزد میگیرند و مقام و احترام کسب میکنند بلکه این دیدگاه را به مردم عادی و سطحی جامعه که کم هم نیستند تحمیل و عرضه میکنند ! در نتیجه اینان همان بیگانه شده های شیاد اند !
مارکس بیگانگیه دین داران را از بیگانگیه کارگران کشنده تر ومایوس کننده تر میداند ! چرا که حذف رنجهای کارگری که باعث بیگانگیش شده راحت تر از حذف توهمات ذهنی عده ی زیادی از جامعه است !
سخن من :
و جدا که دین افیون توده هاست ! چرا که عده ای سحر توهمات آن شده اند و در قالب روحانی این سحر را به دیگران هم میفروشند ، مردم جامعه هم مسحور این دست فروشان توهم میشوند و در نتیجه از روحانیون شروع شده و دست به دست در تمام سطوح و اقشار جامعه عین ویروسی جنون زا میچرخد و واگیر میشود !
ابتدا عذخواهی کنم از دوستان بابت زبانم و نقصهای نوشتاری ام ، چرا که در سعیم ساده بنویسم تا همه فهم باشد !
دیگر این که در قسمت بعد نظرهای این حقیر را راجع به این مبحث مارکس خواهید خواند و به اوضاع فعلیه ایران خودمان در زمینه همین بحث خواهم پرداخت ! از دسته ی سومی علاوه بر کارگران و دین داران میگویم که در دنیا و مخصوصا در ایران کم نیستند ! سپس عده ای دیگر علاوه بر مردم عادی دین دار و روحانیون را در بحث دین معرفی میکنم که بیگانگی مهلک تری نسبت به دو دسته ی یاد شده ، برای جامعه دارند ! و سرانجام با کمک نظرهای شما به دنبال راه چاره برای رفع بیگانگی در ایران میگردیم .
با سپاس
ش2
ادامه دارد . . .
نگاهی می اندازیم به نظریه بیگانگی مارکس و مقایسه اش با جامعه فعلی ایران در سه قسمت ، قسمت اول و دوم تنها مروری بر این نظریه است و در قسمت سوم نظریات خودم و همچنین نگرشی به جامعه ی فعلی را طبق این نظریه خواهم نوشت .
کسانی که با نظریات مارکس آشنائی دارند به طور قطع نظریه ی بیگانگی او را خوانده اند . نظریه ی بیگانگی ابتدا از سوی هگل و سپس فوئرباخ ابراز شد . اما بعدها مارکس بود که آن را به گونه ی دیگری بیان کرد .
منظور هگل و فوئر باخ از واژه ی بیگانگی صرفا بیگانه شدن و پوچ شدن بود اما مارکس این عبارت را بیش از قبل جامه ی اجتماعی پوشاند و نیز معنای این واژه را از منظر هگل و فوئر باخ تکامل بخشید .
مارکس منظور خود را از بیگانگی در جوامع با عنوان گم شدن در زندگی و یا بی معنا شدن زندگی بیان میکند . مارکس به زندگی افراد دچار سردرگمی اجتماعی یا بی انگیزگی در اثر بی معنا شدن ، میگفت زندگی های بیگانه شده و منظور این بود که این افراد درجامعه نوعی زیست میکنند به دور از آن چه باید باشد و در واقع به دور از اصل زندگی زمینی .
مارکس عقیده داشت که بیگانگی بر اثر دو سبک زندگی شیوع پیدا میکند : کارگری و دینداری .
به طور خلاصه در اولی به این صورت است که افراد قشر کارگر با قرار گرفتن در محیط جامعه ی رو به صنعت به ناچار ساعات زیادی را کار میکنند و کم تر از آن چه کار میکنند از مزایای اجتماعی بهره میبرند ، آنها ساعات زیادی را صرف کار در کارخانه ها و یا حتی مشاغل کاذب یا نیمه کاذب میکنند اما نه تنها کمتر از سایر اقشار جامعه از تولیدات خود استفاده میکنند بلکه از حقوق کمتری هم برخوردار اند و از دید من قسمت بد ماجرا این جاست که حق اعتراض هم از آنها گرفته شده .
مارکس میگوید اینان از فرط این شرایط نه توان و نه وقت رسیدن به اصل زندگی را دارند ، روز تا شب کار و شب خستگی در محیطی فقیرانه ، و همین به زندگی آنها نوعی بیگانگی یا همان بی معنائی میدهد .
از دید مارکس کارگران آن قدر دچار تکرار و تلاش بی بهره شده اند که دیگر لذت از زندگیشان حذف شده و به نوعی پوچی تن میدهند و در نتیجه ی این با جامعه ی خود نیز بیگانه و غریبه میشوند ، دیگر نه وقت تفریح و لذت مانده و نه فرصتی برای ترقی چرا که حتی کم ترین کسانی که از تولیدات آنها استفاده میکنند خودشان هستند .
به عنوان مثال یک کارگر در کارخانه ی تولید خودرو با این شرایط روبه رو است : ساعت زیادی در کارخانه کار میکند ، پیش چشمش مالکین کارخانه را میبیند که بدون زحمتی هر روز از حاصل زحمات او پول دار تر میشوند ، خودش حتی نمیتواند یکی از ماشین های تولیدی خودش را سوار شود ، در خارج از محل کار خستگی زیاد ، وقت و پول کم اجازه لذت از ساعات بی کاری را به او نمیدهد ، و . . . در نهایت چنین فردی خود و خانواده اش نسبت به زندگی و جامعه بیگانه میشوند !!
ادامه دارد . . .
| Design By : Pichak |
